1- انگار «فانی» بودن جزئی از خواص تمام چیزهای دور و اطراف ماست! از آدم ها بگیر تا اشیاء و چیزهای مجازی مثل خاطرات و حتی همین وبلاگ!
2- خیلی دردناکه! دردناکه روزگاری که زندگی کردن توش با یک عالمه «مرگ بر» و «ننگ بر» و چیزهایی شبیه اینها همراهه! اما چاره ای نیست! حتماً درجه ی لیاقت آدم هاست که اونها رو به اینجا رسونده.
در این چند وقت اخیر، به خاطر مسائلی که در مملکت حکمفرما بود خیلی از آدم ها و افکارشان نقاب از چهره ی شیطانی و زشتشان پس زدند! یکی از مصادیق کامل این حرف ِ من همین سایت بلاگفاست. سایتی که در حوادث اخیر نشان داد جزو همان کاسه لیسان و کرکس صفتانی است که این روزها عکس و اسمشان را کم در روزنامه ها نمی خوانیم و کم در تلویزیون نمی بینیمشان. این سایت(البته هر جا که از کلمه ی سایت استفاده میکنم، طبیعتاً منظورم مسئولین این سایت هست) با قطع سرویس دهی هایش در مواقع حساس ثابت کرد کوچکترین احترامی برای مخاطبانش قائل نیست و بدتر از آن دروغ بافی هایی بود که به عنوان دلیل این قطعی ها ارائه شد! آن سرویس ندادن ها(که نشانه ی ترس بیش از اندازه ی مسئولین سایت بود) و این دروغ ها به خوبی نشان داد که آبشخور این قضایا کجاست. خوب معلوم شد که اینها از طرفداران و جیره بگیران همان حاکمان ترسو تر و دروغگوتر از خودشانند.
3- نویسندگان HeaT اگرچه از مدتها قبل پی به چهره ی ملعون این سایت(باز هم تاکید میکنم:مسئولین سایت) برده بودند، اما به دلایل مختلف چشم پوشی کردند. حالا اما کارد به استخوان رسیده! دیگر نوشتن در چنین جایی کار هیچ کداممان نیست! پس تصمیم گرفتیم با تمام تعلق خاطری که به این وبلاگ داریم (دلایل این تعلق خاطر آنقدر زیاد است که الان مجال گفتنش نیست) از آن چشم پوشی کنیم و سفره ی نوشته هایمان را جای دیگری پهن کنیم. پس این آخرین پست HeaT بزرگوار است...
4- در این مدت غیبتمان در حال تصمیم گیری درباره همین موضوع بودیم. که چه بکنیم و کجا برویم. بالاخره تصمیماتی در این باره اتخاذ شد و به نتایجی رسیدیم.
5- از جهاتی بد نشد! این اواخر پای افرادی به اینجا باز شده بود که نباید می شد. با این کار بدون شک پای آنها بریده خواهد شد...
6- ما در اینجا دوستان بسیار عزیزی پیدا کردیم که مطمئناً همیشه با ما خواهند بود و خواهند ماند. بدون شک اگر وبلاگ جدیدی در کار باشد از طریق کامنت مطلعشان می کنیم. البته این به شرطی است که دوستان کامنت دونی ِ آخرین پستشان را باز بگذارند(حتی شما دوست عزیز!).
پ.ن(۶): واقعاً به دلایلی امکانش نیست تا آدرس جدید رو اینجا بذاریم!
7- حرف دیگه ای نمی مونه. پس خداحافظ HeaT ...
عنوان جایزه: حضور درخشان بازیگر نقش مکمل زن در یک فیلم یا یک برنامه
شهره آغداشلو برای حضور در فیلم( یا سریال یا برنامه) "خانه ی صدام" در نقش همسر اول صدام(سجیدا خیراله تلفه) موفق به دریافت جایزه امی شده است. خانه ی صدام به طور مشترک توسط بی.بی.سی و اچ.بی.او ساخته شده است، این سریال دارای چهار اپپیزود شصت دقیقه ای است و متعلق به کشور انگلستان است.
لازم به ذکر است که بگویم از آنجایی که جایزه ی امی متعلق به تلویزیون ایالات متحده است من دلیل کاندید شدن این برنامه که متعلق به کشور انگلستان است را در امی را متوجه نمی شوم....

شادی روی تخت نشسته بود. آرزو پایین داشت با تلفن با جنی حرف می زد. جنی سعی داشت با شادی صحبت کند و از او خداحافظی کند ولی آرزو تمام تلاشش را می کرد که تا او را منصرف از صحبت کردن با شادی بکند. شادی روی تخت نشسته بود و ملحفه ی سفید روی تخت را در آغوش گرفته بود. چیزی به تن نداشت. خیلی وقت بود که یک همچین احساسی را نداشت. احساس می کرد دنیا در بی معنی ترین حالت خودش قرار دارد. آرزو بالاخره مکالمه را پایان داد و گوشی را به روی دستگاه تلفن برگرداند. خورشید خیلی وقت بود که غروب کرده بود ولی آنها هنوز چیزی نخورده بودند. گوشی تلفن غرق عرق شده بود. آرزو شانه اش را به گوشش کشید تا کمی از حالت بی حسی آن خارج شود.
آب دریا سیاه شده بود و داخل خانه به جز چراغ آشپزخانه روشنایی دیگری روشن نبود. از دور انگار که اصلا آن جا خانه ای نیست. شن ها در آرام ترین وضعیت خود نسبت به هر زمان دیگری بودند. باد حرکت خودش را فراموش کرده بود. همه چیز ایستاده بود و به دیگری نگاه می کرد. ماه هنوز ساعتی نبود که بالا آمده بود ولی کاملا خسته بود. موج ها دیگر صخره ها را نمی خراشیدند و به یک نوازش مادرانه کفایت می کردند و خدا را که می شد در هوا تنفس کرد.
آرزو هر چیزی که از داخل یخچال می توانست بیرون می آورد تا بتواند با آن چیزی برای خوردن آماده کند. ولی شادی و ال هیچ وقت عادت نداشتند که یخچالشان را پر نگه دارند. آنها خیلی وقت ها اصلا فرصت این را نداشتند که درب یخچال را برای چیزی خوردن باز کنند. ال که معمولا فقط بطری های آبش را از داخل یخچال بیرون می آورد و شادی هم که معمولا فقط پشت میز می نشست تا ال غذایش را برایش روی میز بگذارد تا بخورد.
شادی دلیل وجودیش را گم کرده بود. بزرگ ترین افتخار زندگی اش را از دست داده بود. احساس می کرد زمین و زمان شماتتش می کنند. نگاه خدا را به خودش دیگر احساس نمی کرد. ملحفه را که با مشتش در سینه به آغوش کشیده بود را رها کرد و از روی تخت بلند شد و روبروی پنجره تا انتها بسته ایستاد. ماه در کامل ترین حالت خودش بود. یادش می آمد که بهش می گفت ماه شب چهارده. اگرچه برای او همیشه ماه شب چهارده بود ولی برای بقیه فقط همان دختر هم کلاسی بود که گاهی اوقات روسری سفیدی سرش می کرد. نمی دانست چرا الان بعد از این همه سال کشتنش در درون خودش، نمی دانست چرا بعد از این سال ندیدنش باید احساسی داشته باشد که شاید حتی آن روز ها هم به سختی می توانست داشته باشدش. باد که حتی نمی توانستی دلیلی برای وجود داشتنش بیاوری مو به تن برهنه اش سیخ کرده بود. دوست داشت این مو های از خود بی خود شده را به حساب باد بگذارد و نه به حساب حسی که اکنون داشت.
آرزو ورقه های کالباس را داخل نان های توست می چید و با کاهو و گوچه آنها می آرایید بدون این که هیچ نیتی برای خوردنشان داشته باشد و یا حتی کسی را در ذهنش داشته باشد که بخواهد به آنها گازی بزند ولی او بی وقفه بعد از پایان یکی به سراغ دیگری می رفت. شاید این به خاطر آن بود که او در این لحظه نمی توانست آغوش خدا را ببیند. خدا از هر لحظه ی دیگر به این خانه نزدیک شده بود. بوی آن چیز های ورق شده تنها چیز هایی بود که او اکنون می توانست احساس کند. او بعد از مرگ برادرش فکر می کرد خودش را از آغوش خدا به بیرون پرت کرده است.
شادی با این که الان ترجیح می داد که یک گرگ نما می بود ولی هیچ وقت خودش این قدر به آسمان نزدیک نمی دید. انگار که ماه یک کمند به دورش انداخته بود و او را به سمت خودش می کشید. گریه می کرد و امیدوار بود که همه چیز تمام شود. دوست داشت آغوش مادرش اینجا می بود. دوست داشت ال پیشش بود و با مضخرفاتش او را آرام می کرد. ولی مجازات او این بود که حالا باید جایی باشد که تنهایی هایش را نمی شود تحمل کرد و کسی کنارش باشد که حتی نمی شود گفت که به خدا اعتقادی دارد. دوست داشت حداقل احساس این که فکر می کرد فردا دیگر نیست به حقیقت بدل شود.
...نـاگهــان و بـی دلیـل دلتنـگ می شوم. دلتنگ افسـانـه. دلتـنـگ همـه ی افسـانه هایی کـه نمی شناسم. بی خودی دلم برای افسانه هایی که نمی شناسم تنگ می شود. گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من می توانم با آنها عمیقاً احساس «نزدیکی» کنم، اما افسـوس که نمی شناسمشـان. گـاهـی فکـر می کنـم روی ایـن کـره ی خـاکی زن هـای زیـادی هست کـه مـن نمی شناسمشان اما می توانم با تمام نیرو عاشقشان شوم. فکر می کنم اگر آنها هم با من آشنا شوند، به شکل غریبی عاشق من خواهند شد. من در زندگی این شانس را داشتم که تنها عاشق یکی از آنها-عاشق افسانه- شوم. آخ! کجا هستند افسانه های دیگر؟ گاهی دلم برای افسانه هایی که صد سال دیگر می آیند تنگ می شود. برای افسانه هایی که هزار سال پیش زندگی می کرده اند. برای افسـانه هایی کـه همیـن حـالا در شهـرهـا و روستـاهـایی زندگـی می کنند که نمی دانم کجای این کره ی خاکی اند اما خوب می دانم چقدر به هم نزدیکیم. و چـه فاجعـه ای است وقتـی از سر اتفـاق یـکی از آنهـا را توی خیـابان یا سینمـا یا رستـوران می بینم که با شوهرش بگو مگو می کند و خوب می دانم و قسم می خورم اگر من جای شوهر او بودم چقدر می توانستم خوشبختش کنم. چقدر می توانست خوشبختم کند...
* * *
من دفن خواهم شد.
زیر آوار این کلمات،
من دفن خواهم شد.
با پیش رفت این شعر،
روح من از حرارت این کلمات
از دوزخ علامت های مکرر سؤال
از نشانه های بهت و خیرگی
که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
و از سنگینی واژه ی درماندگی
خرد خواهد شد.
د ر م ا ن د ه
خواهد شد.
+ من گنجشک نیستم / مصطفی مستور / نشر مرکز
مشکل روحی پیدا کردم...
دیگه دارم رسماً دیوونه میشم!
خون تو بدنم زیادی کرده! تو خیابون که راه میرم هر لحظه ممکنه هر عملی ازم سر بزنه!
یکی بیاد جلومو بگیره...
پی نوشت۱: دارم یه شعر می نویسم که یه بیتش اینه:
آی رهبر ِ پیر ِ گُرگای سیر
خون گرفته چشما رو،پس بمیر
پی نوشت۲: این روز قدس که میگن، کسی می دونه معنیش چیه؟

